سه رو که گفت،من اون یکی لنگ جورابمو بالا کشیدم واز ذوق خیلی زیاد پریدم بالا وگفتم:«اول...بازم من اول شدم...» آقاجان هم یه آفرین بلند بالا به من گفت وراه افتادیم. همه مون بودیم.توراه حرف نمی زدیم نه به خاطر اینکه اسراف بود! به خاطراینکه ازسرمای زیاد لبامون منجمد شده بود...! اما،اونقد ذوق داشتیم که می خوایم بریم خونه عزیزخانوم که نگو ونپرس...دیگه این وسط اصلا سرمای هوا حس نمی شد...!سوزهوا زیاد بود اما دستامون تو دست هم بود وگرم گرم بود... خونه عزیز که می رفتیم جایی نبود که از دست ما نوه های دختر وپسر در امان بمونه...!به قول مامان خانوم هرجایی یه نشتی راه مینداختیم...!واردخونه عزیز که می شدیم،ما فقط بچه ها رو می دیدیم!خاله کوچیکه می گفت:«چی شد سلامتونو گربه خورد؟ همه ی حواسشون پی فضولیاس!» همه به ما می خندیدن ومشغول صحبت کردن با هم می شدن. ما بچه ها هم سریع راه میوفتادیم سمت فضولیا وشلوغیا وخرابکاریا...چایی خوردن بزرگترا وشوخی کردناشون که تموم می شد، نوبت آجیل خوردن وانار وهندونه می شد...هندونه ای که هرسال آقابزرگ برا این شب جدا می کرد جزء شگفتی های خلقت بود !یه هندونه خیلی خیلی بزرگ که همه فامیلو جواب می داد واینقد شیرین وآبدار بود که هنوز مزه ش تو دهن همه مون هست.
پارسال نتونستم شب یلدارو برم خونه...!در واقع چند سالی هست که نمی تونم شب یلدا رو خونه باشم.!البته چندساله که شبای یلدای ما با گذشته فرق می کنه...!آخه عزیزخانوم که نیست ،انگار هیچ کس نیست...!تازه ما نوه هام خیلی پخش وپلا شدیم.دیگه هندونه های آقابزرگ هم با هندونه های هرسال فرق داره...!!یه جور تلخی توشه .تلخی جای خالی کسایی که دیگه با ما نیستن! نگران نباشین بابا...تو خوابگاه با هم کلاسیا قرار گذاشتیم که دور هم جمع شیم ومثل همیشه نذاریم کسی در اسایش باشه وهمین هم شد...تقریبا هفت نفر بودیم آخه بقیه خونه رفته بودن.اونقد گفتیم وخندیدیم وبازیهای جمعی انجام دادیم که بچه های اتاقای اطراف یکی یکی میومدن واحوالمونو می پرسیدن! البته یه ذره با روحیه خشن...!!!
امسال وضع خراب تر از هرساله...نه شوری !نه ذوقی.از همه بدتر.......................آره ه ه ه ه باباااااا!!!
کلام آخر اینکه؛ یلداتون پرشوروپرشورتر...
شبهای بلند بی عبادت چه کنم؟ جسمم به گناه کرده عادت چه کنم؟
گویند کریمست وگنه می بخشد گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟



